آخرین مطالب سایت ایران امروز

Saturday, July 09, 2005

ماريا و ترس‌هايش

ماريا و ترس‌هايش
ناهيد كشاورز (كلن)
شنبه ١٨ تير ١٣٨٤


زندگى با ترس زندگى وحشتناكى است. سرتاسر اضطرابى است كه بر تمام جسم و روح آدم تاثير می‌گذارد و زندگى را به جهنمى واقعى تبديل می‌كند. و بدتر از آن وقتى است كه از ترسى به ترس ديگرى بگريزى بی‌آنكه از قبل درباره آن چيزى بدانى و با تصور و روياى امنيت با آن روبرو شوى. آنوقت ترس تازه به اندازه اولى استخوان سوز می‌شود حتى اگر به بزرگى اولى نباشد. بعد از بهم‌ريختن اميدها و امنيتى كه وجود ندارد به وحشت می‌افتى و احساس می‌كنى در هيچ كجا امنيت ندارى.
"ماريا" از زنانى است كه ترس نيمى از وجودش و يا شايد هم همه‌ی وجودش شده است و تمام داروهايى را هم كه سالهاست می‌خورد نمی‌توانند ترس او را كم كنند. ترسش را هم با هيچكس نمی‌تواند تقسيم كند اصلا نمی‌تواند بگويد از چه می‌ترسد، از گفتن علت ترسش هم می‌ترسد.
مى ترسد بگويد كه در كشورش كه هنوز هم به نام "يوگسلاوى" می‌نامدش و در زمان جنگ بارها مورد تجاوز قرار گرفته است ، می‌ترسد بگويد با او چه كرده‌اند. او حتى وقتى به همسرش كه گمان می‌كرد حامى اوست پناه برد و با ضجه و ناله از آنچه بر او رفته بود سخن گفت به حد مرگ كتك خورد و مورد تحقير قرار گرفت و چندى بعد به دليل اينكه آبروى خانواده را بر باد داده است از سوى همسرش ترك شد. پدرش هم حاضر نبود اين ننگ را بپذيرد و تنها فرزندش را از خود راند. مادر او اما می‌دانست بر دخترش چه رفته است. خود او هم مورد تجاوز قرار گرفته بود اما تجربه به او ياد داده بود كه به عنوان زن در هر شرايطى مقصر است و می‌بايد خاموش باشد و اين راز سر بسته بماند. اما به يارى دخترش آمد و او را با خود به آلمان آورد و هر دوى آنها تقاضاى پناهندگى دادند مادام كه در كشورشان جنگ بود امكان ماندن يافتند و بعد از آن بايد بازمىگشتند. سرنوشت آنها در بازگشت كسى را در اينجا به فكر نمی‌انداخت و براى كسى هم مهم نبود كه مردانى كه به آنها تجاوز كرده بودند حالا بر سر كار بودند و در شهر كوچك آنها براى خود مقامى يافته بودند. هيچ قانونى به كمك آنها نمی‌آمد و هيچكس نمی‌توانست بفهمد كه بازگشت براى آنها به چه معناست. هيچ شبى نبود كه اين دو زن بدون ترس از اينكه نيمه شب به سراغشان آيند تا آنها را به زوربه كشورشان بر گردانند، جايى كه براى آنها معنايى جز ترس نداشت به سر آورند و سرانجام هم آمدند و مادر را با خود بردند تا با هواپيماى روز بعد به كشورش بر گردانند. با وجود تمام درد جانكاه و فشار روحى مادر حاضر نشد بگويد بر او چه رفته است تا شايد به طور موقت امكانى براى ماندن پيدا كند چون می‌ترسيد. از همسرش و از همه مردمى كه او را می‌شناختند و حتما می‌گفتند كه تقصير خودش بوده و يا ننگ آنرا نمی‌توانستند تحمل كنند. و شايد براى اينكه او خود هم در همه اين ايام در عقب ماندگى‌هاى فرهنگى آموخته بود كه اين گناه است و به عنوان زن تنها می‌بايد بار آنرا بر دوش كشد.

"ماريا" دارو می‌خورد تا بتواند فراموش كند با او چه كردند. از تمام مردان دور و برش ترس دارد. تمام شب دارو می‌خورد تا دچار كابوس نشود. وزنش بر اثر استفاده مداوم دارو سه برابر شده است و تمام گواهى‌هاى پزشكان براى اينكه او بتواند اقامت بگيرد به جايى نمی‌رسند. او پنچ سال است كه با ترس زندگى می‌كند. ديگر خودش هم يادش رفته است زمانى كه چشمانش اينقدر مضطرب نبودند به چه شكلى بوده‌اند او حتى عكسى هم از آن زمانها ندارد. از گذشته‌اش تنها كابوس‌هايش مانده‌اند كه در بيدارى هم رهايش نمی‌كنند.
وقتى مادرش را به كشورش كه ديگر كشور او نيست پس فرستادند "ماريا" تنهاى تنها شد و ترس از اينكه او را هم بفرستند بيشتر شد. داروهايش را بيشتر كردند و ساعات خوابش باز هم كمتر شد.
وقتى وكيلش در دادگاه براى گرفتن اجازه اقامت برايش تجاوزات مكرر به او و صدمات ناشى از آن را بيان می‌كند قاضى در جوابش می‌گويد كه اين به زمان جنگ مربوط می‌شده و حالا وضع تغيير كرده است. "ماريا" از قاضى هم می‌ترسد. او وقتى براى تغيير محل اقامتش اقدام می‌كند تا بتواند در جايى باشد كه مردان در آن كمپ نباشند به او می‌گويند كه جا ندارند و او بايد در همان جا بماند. "ماريا" از محل زندگيش هم می‌ترسد.
"ماريا" دلش می‌خواهد با كسى حرف بزند به دنبال محلى براى روان درمانى می‌گردد بيمه براى آن پولى پرداخت نمی‌كند. او با پزشك معالجش نمی‌تواند حرف بزند گفتن آنچه كه بر او گذشته است با مقدار كم زبان آلمانى كه او می‌داند امكان ندارد. "ماريا" مىبايد در درونش بترسد و با هيچكس درباره‌اش حرف نزند.
"ماريا" تمام روز منتظر می‌ماند تا پستچى بيايد و او فقط برايش نامه‌هايى می‌آورد كه بايد آلمان را ترك كند. او از پستچى هم می‌ترسد. "ماريا" چهار سال است كه در اين شرايط زندگى می‌كند و يكسال قبل از آن در كشورش. تمام راهها براى اينكه او بتواند اجازه اقامت محكمى بگيرد بسته شده است.
"ماريا" مى‌داند اگر باز گردد بايد از خانواده‌اش هم بترسد از شوهرش هم كه منتظر بازگشت اوست او بايد از همه بترسد. "ماريا" فقط بيست و دوسال دارد و بر اثر جرات ناشى از تجاوز جنسى ديگر نمی‌تواند بچه‌دار شود و به تازگى براى اينكه كمتر بترسد او را در بيمارستان روانى با درهاى هميشه بسته نگاه می‌دارند.

No comments:

ایران امروز