"شاهزاده در آئینه تاریخ"
کامبیز قائم مقام – لس آنجلس
بمناسبت هشتادو سومین سالگرد شهریور١٣٢٠،
سقوط رضاشاه ووقایع بسیاری که بدنبال خودآورد.
روز سوم شهریور ١٣٢٠ با حمله متفقین حکومت بيست ساله رضا خان پايان يافت. دیکتاتور تک و تنها به ژوهانسبورگ تبعید گرديد. پسرش با سوگند به قانون اساسی شاه شد و با کمک انگلیس و آمريکا در ۲۸ مرداد ١٣٣٢ حکومت ملی مصدق را سرنگون کرد و دکترفاطمی وزير خارجه او را اعدا م نمود و بسیاری از آزادی خواهان را به بند کشید و آزادی های سياسی و اجتماعی را از مردم ايران سلب نمود. امروز آقای رضا پهلوی خود را وارث تاج و تخت سلطنت ايران ميداند و با پرچم " همه با هم " و آزادی خواهی رهبری سلطنت طلبان را بعهده گرفته است. " فراخوان رفراندم" بهانه ای شد که سلطنت طلبان بصورت بخشی از اپوزسیون بتوانند در کنار ديگران بفعاليت بپردازند. ورود سلطنت طلبان در مبارزات ضد دیکتاتوری ايران بحثهای جديدی را باز نمود. گرچه امروز فراخوان رفراندم به قول بسیاری از گردانندگان آن ديگر شتابی ندارد ولی خواهيم ديد که منشآ چرخشهای بسیاری در سياست های حاکم در اپوزسیون گردید. بحث امروز ما با آقای رضا پهلوی در همین رابطه است که مبارزه بادیکتاتوری پدیده ایست عام و استثنا نمیشناسد.
قبل از رفراندوم آقای سازگارا، اپوزسيون و سلطنت طلبان در دو سوی كاملا متفاوت مبارزه قرار داشتند و عملا میدان فعاليت سیاسی آنها نیز یکی نبود. حتی سمينارهای آنها كاملا از يكديگر مجزا بودند و تنها اينجا و آنجا مناظره هايی ،آن هم به صورت بسيار محدودی، بين اين دو گروه صورت می گرفت. پس از طرح "جنبش رفراندوم" اين سیاست ها تغیر شکل پیدا کرد و سر و صدای مبارزه "همه با هم" از سوی آقای رضا پهلوی و همراهانشان ابعاد جدیدی بخود گرفت.این بار سلطنت طلبان درون اسب تروای(جنبش رفراندم)وارد معرکه مبارزاتی شدند که سالهای قبل در دوران پهلوی، خوداز سرکوبگران آن بودند. وامروز می بینیم كه در عمل هدایت دايره اصلی "فراخوان رفراندم" در همه جا تنهادر دست سلطنت طلبان باقی مانده است. فقط اينجا وآنجا اسامی معدودی از اپوزيسيون غير سلطنت طلب در بخشی از سمینارهای آقایان داريوش همايون و شاهين فاطمی و ديگران بچشم میخورد. با انتشاراطلاعيه های بسياری از سازمانهای درون كشور بخصوص جبهه ملي، امير انتظام و غيره مرزبندی ملیون با این فراخوان روشن گردیدو علت اصلی این مرزبندی و اختلاف را جدايی "فراخوان" از جمهوريخواهی خواندند(دكتر پرويز ورجاوند). كم كم مسئله "جنبش رفراندوم" نه "تفكر رفراندوم" بفراموشی سپرده شد. ولی حضور رضا پهلوی در دفاع از آزاديهای اجتماعی و سياسی بنوعی مطرح گرديد و نوعی بحث و گفتگو بين اپوزيسيون كه با سلطنت طلبان چه بايد كرد شروع شد. مواضع آقای رضا پهلوی در دفاع از آزادي، مسئله زندانيان سياسی و محكوم كردن حمله احتمالی آمريكا به ايران به نظر بسياری معقول و منطقی میرسيد و سعی سلطنت طلبان در اين شد كه نشان دهند ديوار های حائل میان شاه و مردم را برداشتهاند و دیگر مرزی میان شاه و مردم نباید وجود داشته باشد و بدنبال سلطنت نوع اروپايی آن روان شدند و نیز در پی ساختن تصويری از رضا پهلوی بسبک پرنس سيهانوك کامبوج از نوع ايرانی آن برآمدند. سعی من در این مقاله اینست که ببینیم ایا وجوه اشتراك مابین شاهزاده و پرنس سیهانوک پذیرفتنی است؟ چه جدا از اينكه بسادگی میبینیم که شاهزاده و پرنس هزاران فرسنگ از یكديگر فاصله دارند سئوال در این برهه تاریخی این میتواند باشد که آیا عنوان "شاهزاده" برای رضا پهلوی و نقش شاهزادگی برایش مفیدی است یا "اشکالی" در کارش خواهد بود. و یا اشکال کار را باید در جائی دیگر جستجو کرد. برای بررسی این امر فقط به چند نمونه تاریخی در سده اخیر اشاره میکنم. در كامبوج پرنس سيهانوك در عمل مردم را علیه اشغال نظامی امریکارهبری میکرد و در سمت چپ مبارزه تا آزادی کامبوج عليه ديكتاتوری پول پوت ایستادگی بخرج داد. سيهانوك چه در جبهه جنگ چه در حركتهای ديپلوماتيك در جلو صف مبارزه حركت می كرد. بارهاگفته بود علت بيچارگی كامبوج سيستم بی در و پيكر سلطنتی كامبوج است و خود بارها بخصوص در سفر خود به سازمان ملل متحد سوسياليسم را تنها راه نجات رهايی مردم كامبوج اعلام نمود و همه دار و ندار خود را در اين راه گذاشت. هنگام پيروزی كامبوج همه به دور سيهانوك جمع بودند. در لائوس پرنس فوما نخست وزیر ملی لائوس شد و به اتفاق برادر خود پدرشان پادشاه وقت لائوس را وادار به استعفا كردند و شغل وزارت مشاور را به او دادند و در دنباله این حوادث بالاخره در لائوس حمهوری اعلام گرديد. و گرچه شرايط آسيای جنوب شرقی سمت و سوی ديگری گرفت ولی حركت پرنس فوما در سرنوشت لائوس تآثیر شناخته شدهای باقی گذارد. در جای ديگرتاریخ میبینیم که سلطان محمد پنجم پادشاه مراكش با تمام قوا از استقلال الجزاير دفاع كرد و بسياری از رهبران انقلاب الجزاير انقلاب را از مراكش هدايت می كردند. بدون وجود سلطان محمد پنجم پادشاه مراكش پيروزی مردم الجزاير بطور قطع به عقب می افتاد. نتيجتا شاهزاده بودن حتما ضد خلق بودن نيست گاهی باری بسيار مثبت می تواند با خود همراه داشته باشد. اگر فرض كنيم كه آقای رضا پهلوی چون از جوانی در اپوزيسيون رژيم جمهوری اسلامی قرار گرفتهاند نتيجتاً حرکتهایه مبارزاتی جهان بر روی ایشان تآثیراتی گذارده است و نیز اینکه مبارزه ايشان صميمانه و از روی قلب انجام می گيرد تنها يك طرف معادله را دیده ایم. برای اينكه چنين فرضی مورد قبول عام باشد بايد به طرف ديگر معادله نیز توجه داشته باشیم. طرف دیگر معادله اینست که آقای رضا پهلوی تا به امروز از پنجاه سال ديكتاتوری پهلوی ها فقط اشاراتی به "اشكالاتی" در آن دوران نمودهاند و هرگز در صدد محكوم كردن آن بر نيامدهاند. اين برخورد ايشان را در سخنرانيهای مكرر در مصاحبه با بارباراوالتر و غيره به وضوح ديده ایم كه تحلیل از دوران گذشته وبخصوص خفقان ان دوران را در گرو پیشرفتهای "نجومی" دوران پهلوی میدانند و ايشان پلاتفرم خود را با ادامه تمدن ان دوران و با رفع نقایص (یعنی نبودن آزادی) گذشته دنبال خواهند كرد. حتی دوران پدر بزرگ خود رضا خان را دوران بنیان گذاری ایران نوين دانسته و تا به حال از كشتن و به بند كشيدن داور، تيمور تاش، صمصام بختياری، دكتر مصدق... برای نشان دادن ژست دمکراسی هم که شده اشارهای نكردهاند. بلكه قلبا همه را نیز در جهت صاف كردن جاده تمدن میدانند. اينجا و آنجا صحبت از اين می كنند كه هشتاد سال است دمكراسی نداشتهایم ولی هرگز پدر و پدر بزرگ خود را مسئول پنجاه سال دیکتاتوری نمی دانند. زندانيهای سياسی دوران شاه و اعدامهای جورواجور را فراموش كردهاند. سركوب احزاب و ساختن احزاب قلابی ( مردم، مليون) و در نهايت تك حزبی كردن جامعه و اخطار به اينكه هر كس نمی خواهد برود را هرگز ما در سخنرانی های ايشان نشنيدهایم. آقای رضا پهلوی از مصدق تعريف می كند ولی فقط تا آنجايی كه از سرنگونی و بيست و هشت مرداد صحبت نكنيم. چون بالاخره "در جامعه دعواهای سياسی موجود میباشد" و آنرا وقايع گذشته قلمداد میکنند. شايد كتاب "ماموريت برای وطنم" از پدر بزرگوارشان را يا نخواندهاند و يا صلاح نيست نظر ايشان را راجع به مصدق بدانند. آقای رضا پهلوی و همياران ايشان معتقد هستند كه گذشته گذشته است بياييد دست در دست هم دنيای بهتری بسازيم ولی هرگز صحبت آن را نمی كنند كه چگونه می توان به يك جريان تاريخی كه استبداد قرون وسطايی پايه و اساس آن بوده است اعتماد كرد. اعتماد دارای پایههائی است كه اگر به آنها توجه نشود تبديل به عوام فريبی می شود. صحبت از پل زدن بر روی بيست و هشت مرداد را می كنند و آن را پای غرامت های تمدن می گذارند. آقای رضا پهلوی هرگز این شهامت اخلاقی را نداشتهاند كه آنچه كه امروز داريم و میگزرد را نتيجه حكومتهای گذشته بدانند. پهلویها پنجاه سال وقت داشتند تاآزادی را بامقیاس های معقولی با زمان در جامعه مستقر نمایند. برعكس پنجاه سال آن را سركوب كردند و اسم آن را صاف كردن جاده مدرنيته نهادند. خود آقای رضا پهلوی ميداند كه پيش شرط مدرنيته آزاديهای سیاسی واجتماعی است و گرنه مدرنيته چاقوی بی دسته ای است كه خود عاملی برای به بند كشيدن مردم می شود. اين خانواده با وجود اينكه رقم هنگفتی از ثروت ملی مردم را با خود به خارج آوردهاند هرگز حاضر نشدند حتی بخش كوچكی از آن را صرف انجام امور فرهنگی برای چند ميليون ايرانی خارج از كشور نمايند. ما هنوز حتی يك "مركز ايرانيان" در خارج از كشور نداريم. در هر ايالت يا شهری مسجدی ساخته شده است ولی هرگز يك مركز ايرانيان نمیبينيم. ادامه دايره مطالعات ايرانی در دانشگاه UCLA فقط محتاج به پانصد هزار دلار بود كه دانشگاه بقيه آن را برای ده سال تامين میكرد. برای براه انداختن آن حتی يك نفر از اين خاندان پا به جلو نگذاشت. امروز كشور تركيه جای آن را پر كرده است. ما امروز در خارج از کشور حتی يك كتابخانه ايرانی نداريم. محلی نيست كه فرهنگ ما را نشان دهد و ايرانيها دور هم جمع شوند. اميدوارم آقای رضا پهلوی به ما نگويند فقير هستند و قادر به ايجاد يك ساختمان برای اين منظور نيستند.
در پايان پيش شرط اينكه شما را به عنوان يكی از پرچمداران مبارزه عليه ديكتاتوری بدانند این است که شما بايد خط خود را با گذشته بطور واضح و شفاف بکشیدوخود راازگذشته جدا سازيد. ديكتاتوری گذشته را محكوم كنيد. ٢٨ مرداد را دوران تاريك محمد رضا شاه بناميد و در نهايت مسئوليت اين جنايتكاران امروز را به عهده كسانی بگذاريد كه پنجاه سال دمكراسی را سركوب كردند و جلو رشد فكری و آزادی را گرفتند. و بايد خاطر نشان كنيد كه فقط ديكتاتوری جمهوری اسلامی بد نيست بلكه ديكتاتوری در هر سيستمی و به هر شكل آن محكوم است. شما نمی توانيد در عین حال حامی میش و طرفدار گرگ باشيد. ديكتاتوري، دكتاتوری است و هر وقت اين شجاعت اخلاقی را پيدا كرديد كه گذشته و امروز را كنار هم محكوم كنيد و از كنار آن بی صدا نگذريد آن وقت صحبت اعتماد می تواند آغاز گردد.
کامبیز قائم مقام – لس آنجلس
١٧ شهریور ١٣٨٣ – ٧ سپتامبر ٢٠٠٥
سقوط رضاشاه ووقایع بسیاری که بدنبال خودآورد.
روز سوم شهریور ١٣٢٠ با حمله متفقین حکومت بيست ساله رضا خان پايان يافت. دیکتاتور تک و تنها به ژوهانسبورگ تبعید گرديد. پسرش با سوگند به قانون اساسی شاه شد و با کمک انگلیس و آمريکا در ۲۸ مرداد ١٣٣٢ حکومت ملی مصدق را سرنگون کرد و دکترفاطمی وزير خارجه او را اعدا م نمود و بسیاری از آزادی خواهان را به بند کشید و آزادی های سياسی و اجتماعی را از مردم ايران سلب نمود. امروز آقای رضا پهلوی خود را وارث تاج و تخت سلطنت ايران ميداند و با پرچم " همه با هم " و آزادی خواهی رهبری سلطنت طلبان را بعهده گرفته است. " فراخوان رفراندم" بهانه ای شد که سلطنت طلبان بصورت بخشی از اپوزسیون بتوانند در کنار ديگران بفعاليت بپردازند. ورود سلطنت طلبان در مبارزات ضد دیکتاتوری ايران بحثهای جديدی را باز نمود. گرچه امروز فراخوان رفراندم به قول بسیاری از گردانندگان آن ديگر شتابی ندارد ولی خواهيم ديد که منشآ چرخشهای بسیاری در سياست های حاکم در اپوزسیون گردید. بحث امروز ما با آقای رضا پهلوی در همین رابطه است که مبارزه بادیکتاتوری پدیده ایست عام و استثنا نمیشناسد.
قبل از رفراندوم آقای سازگارا، اپوزسيون و سلطنت طلبان در دو سوی كاملا متفاوت مبارزه قرار داشتند و عملا میدان فعاليت سیاسی آنها نیز یکی نبود. حتی سمينارهای آنها كاملا از يكديگر مجزا بودند و تنها اينجا و آنجا مناظره هايی ،آن هم به صورت بسيار محدودی، بين اين دو گروه صورت می گرفت. پس از طرح "جنبش رفراندوم" اين سیاست ها تغیر شکل پیدا کرد و سر و صدای مبارزه "همه با هم" از سوی آقای رضا پهلوی و همراهانشان ابعاد جدیدی بخود گرفت.این بار سلطنت طلبان درون اسب تروای(جنبش رفراندم)وارد معرکه مبارزاتی شدند که سالهای قبل در دوران پهلوی، خوداز سرکوبگران آن بودند. وامروز می بینیم كه در عمل هدایت دايره اصلی "فراخوان رفراندم" در همه جا تنهادر دست سلطنت طلبان باقی مانده است. فقط اينجا وآنجا اسامی معدودی از اپوزيسيون غير سلطنت طلب در بخشی از سمینارهای آقایان داريوش همايون و شاهين فاطمی و ديگران بچشم میخورد. با انتشاراطلاعيه های بسياری از سازمانهای درون كشور بخصوص جبهه ملي، امير انتظام و غيره مرزبندی ملیون با این فراخوان روشن گردیدو علت اصلی این مرزبندی و اختلاف را جدايی "فراخوان" از جمهوريخواهی خواندند(دكتر پرويز ورجاوند). كم كم مسئله "جنبش رفراندوم" نه "تفكر رفراندوم" بفراموشی سپرده شد. ولی حضور رضا پهلوی در دفاع از آزاديهای اجتماعی و سياسی بنوعی مطرح گرديد و نوعی بحث و گفتگو بين اپوزيسيون كه با سلطنت طلبان چه بايد كرد شروع شد. مواضع آقای رضا پهلوی در دفاع از آزادي، مسئله زندانيان سياسی و محكوم كردن حمله احتمالی آمريكا به ايران به نظر بسياری معقول و منطقی میرسيد و سعی سلطنت طلبان در اين شد كه نشان دهند ديوار های حائل میان شاه و مردم را برداشتهاند و دیگر مرزی میان شاه و مردم نباید وجود داشته باشد و بدنبال سلطنت نوع اروپايی آن روان شدند و نیز در پی ساختن تصويری از رضا پهلوی بسبک پرنس سيهانوك کامبوج از نوع ايرانی آن برآمدند. سعی من در این مقاله اینست که ببینیم ایا وجوه اشتراك مابین شاهزاده و پرنس سیهانوک پذیرفتنی است؟ چه جدا از اينكه بسادگی میبینیم که شاهزاده و پرنس هزاران فرسنگ از یكديگر فاصله دارند سئوال در این برهه تاریخی این میتواند باشد که آیا عنوان "شاهزاده" برای رضا پهلوی و نقش شاهزادگی برایش مفیدی است یا "اشکالی" در کارش خواهد بود. و یا اشکال کار را باید در جائی دیگر جستجو کرد. برای بررسی این امر فقط به چند نمونه تاریخی در سده اخیر اشاره میکنم. در كامبوج پرنس سيهانوك در عمل مردم را علیه اشغال نظامی امریکارهبری میکرد و در سمت چپ مبارزه تا آزادی کامبوج عليه ديكتاتوری پول پوت ایستادگی بخرج داد. سيهانوك چه در جبهه جنگ چه در حركتهای ديپلوماتيك در جلو صف مبارزه حركت می كرد. بارهاگفته بود علت بيچارگی كامبوج سيستم بی در و پيكر سلطنتی كامبوج است و خود بارها بخصوص در سفر خود به سازمان ملل متحد سوسياليسم را تنها راه نجات رهايی مردم كامبوج اعلام نمود و همه دار و ندار خود را در اين راه گذاشت. هنگام پيروزی كامبوج همه به دور سيهانوك جمع بودند. در لائوس پرنس فوما نخست وزیر ملی لائوس شد و به اتفاق برادر خود پدرشان پادشاه وقت لائوس را وادار به استعفا كردند و شغل وزارت مشاور را به او دادند و در دنباله این حوادث بالاخره در لائوس حمهوری اعلام گرديد. و گرچه شرايط آسيای جنوب شرقی سمت و سوی ديگری گرفت ولی حركت پرنس فوما در سرنوشت لائوس تآثیر شناخته شدهای باقی گذارد. در جای ديگرتاریخ میبینیم که سلطان محمد پنجم پادشاه مراكش با تمام قوا از استقلال الجزاير دفاع كرد و بسياری از رهبران انقلاب الجزاير انقلاب را از مراكش هدايت می كردند. بدون وجود سلطان محمد پنجم پادشاه مراكش پيروزی مردم الجزاير بطور قطع به عقب می افتاد. نتيجتا شاهزاده بودن حتما ضد خلق بودن نيست گاهی باری بسيار مثبت می تواند با خود همراه داشته باشد. اگر فرض كنيم كه آقای رضا پهلوی چون از جوانی در اپوزيسيون رژيم جمهوری اسلامی قرار گرفتهاند نتيجتاً حرکتهایه مبارزاتی جهان بر روی ایشان تآثیراتی گذارده است و نیز اینکه مبارزه ايشان صميمانه و از روی قلب انجام می گيرد تنها يك طرف معادله را دیده ایم. برای اينكه چنين فرضی مورد قبول عام باشد بايد به طرف ديگر معادله نیز توجه داشته باشیم. طرف دیگر معادله اینست که آقای رضا پهلوی تا به امروز از پنجاه سال ديكتاتوری پهلوی ها فقط اشاراتی به "اشكالاتی" در آن دوران نمودهاند و هرگز در صدد محكوم كردن آن بر نيامدهاند. اين برخورد ايشان را در سخنرانيهای مكرر در مصاحبه با بارباراوالتر و غيره به وضوح ديده ایم كه تحلیل از دوران گذشته وبخصوص خفقان ان دوران را در گرو پیشرفتهای "نجومی" دوران پهلوی میدانند و ايشان پلاتفرم خود را با ادامه تمدن ان دوران و با رفع نقایص (یعنی نبودن آزادی) گذشته دنبال خواهند كرد. حتی دوران پدر بزرگ خود رضا خان را دوران بنیان گذاری ایران نوين دانسته و تا به حال از كشتن و به بند كشيدن داور، تيمور تاش، صمصام بختياری، دكتر مصدق... برای نشان دادن ژست دمکراسی هم که شده اشارهای نكردهاند. بلكه قلبا همه را نیز در جهت صاف كردن جاده تمدن میدانند. اينجا و آنجا صحبت از اين می كنند كه هشتاد سال است دمكراسی نداشتهایم ولی هرگز پدر و پدر بزرگ خود را مسئول پنجاه سال دیکتاتوری نمی دانند. زندانيهای سياسی دوران شاه و اعدامهای جورواجور را فراموش كردهاند. سركوب احزاب و ساختن احزاب قلابی ( مردم، مليون) و در نهايت تك حزبی كردن جامعه و اخطار به اينكه هر كس نمی خواهد برود را هرگز ما در سخنرانی های ايشان نشنيدهایم. آقای رضا پهلوی از مصدق تعريف می كند ولی فقط تا آنجايی كه از سرنگونی و بيست و هشت مرداد صحبت نكنيم. چون بالاخره "در جامعه دعواهای سياسی موجود میباشد" و آنرا وقايع گذشته قلمداد میکنند. شايد كتاب "ماموريت برای وطنم" از پدر بزرگوارشان را يا نخواندهاند و يا صلاح نيست نظر ايشان را راجع به مصدق بدانند. آقای رضا پهلوی و همياران ايشان معتقد هستند كه گذشته گذشته است بياييد دست در دست هم دنيای بهتری بسازيم ولی هرگز صحبت آن را نمی كنند كه چگونه می توان به يك جريان تاريخی كه استبداد قرون وسطايی پايه و اساس آن بوده است اعتماد كرد. اعتماد دارای پایههائی است كه اگر به آنها توجه نشود تبديل به عوام فريبی می شود. صحبت از پل زدن بر روی بيست و هشت مرداد را می كنند و آن را پای غرامت های تمدن می گذارند. آقای رضا پهلوی هرگز این شهامت اخلاقی را نداشتهاند كه آنچه كه امروز داريم و میگزرد را نتيجه حكومتهای گذشته بدانند. پهلویها پنجاه سال وقت داشتند تاآزادی را بامقیاس های معقولی با زمان در جامعه مستقر نمایند. برعكس پنجاه سال آن را سركوب كردند و اسم آن را صاف كردن جاده مدرنيته نهادند. خود آقای رضا پهلوی ميداند كه پيش شرط مدرنيته آزاديهای سیاسی واجتماعی است و گرنه مدرنيته چاقوی بی دسته ای است كه خود عاملی برای به بند كشيدن مردم می شود. اين خانواده با وجود اينكه رقم هنگفتی از ثروت ملی مردم را با خود به خارج آوردهاند هرگز حاضر نشدند حتی بخش كوچكی از آن را صرف انجام امور فرهنگی برای چند ميليون ايرانی خارج از كشور نمايند. ما هنوز حتی يك "مركز ايرانيان" در خارج از كشور نداريم. در هر ايالت يا شهری مسجدی ساخته شده است ولی هرگز يك مركز ايرانيان نمیبينيم. ادامه دايره مطالعات ايرانی در دانشگاه UCLA فقط محتاج به پانصد هزار دلار بود كه دانشگاه بقيه آن را برای ده سال تامين میكرد. برای براه انداختن آن حتی يك نفر از اين خاندان پا به جلو نگذاشت. امروز كشور تركيه جای آن را پر كرده است. ما امروز در خارج از کشور حتی يك كتابخانه ايرانی نداريم. محلی نيست كه فرهنگ ما را نشان دهد و ايرانيها دور هم جمع شوند. اميدوارم آقای رضا پهلوی به ما نگويند فقير هستند و قادر به ايجاد يك ساختمان برای اين منظور نيستند.
در پايان پيش شرط اينكه شما را به عنوان يكی از پرچمداران مبارزه عليه ديكتاتوری بدانند این است که شما بايد خط خود را با گذشته بطور واضح و شفاف بکشیدوخود راازگذشته جدا سازيد. ديكتاتوری گذشته را محكوم كنيد. ٢٨ مرداد را دوران تاريك محمد رضا شاه بناميد و در نهايت مسئوليت اين جنايتكاران امروز را به عهده كسانی بگذاريد كه پنجاه سال دمكراسی را سركوب كردند و جلو رشد فكری و آزادی را گرفتند. و بايد خاطر نشان كنيد كه فقط ديكتاتوری جمهوری اسلامی بد نيست بلكه ديكتاتوری در هر سيستمی و به هر شكل آن محكوم است. شما نمی توانيد در عین حال حامی میش و طرفدار گرگ باشيد. ديكتاتوري، دكتاتوری است و هر وقت اين شجاعت اخلاقی را پيدا كرديد كه گذشته و امروز را كنار هم محكوم كنيد و از كنار آن بی صدا نگذريد آن وقت صحبت اعتماد می تواند آغاز گردد.
کامبیز قائم مقام – لس آنجلس
١٧ شهریور ١٣٨٣ – ٧ سپتامبر ٢٠٠٥
--------------------------------------------------
تک نگاری کوتاهی درباره ی سه نام
منوچهر آتشی
مقدمهای بر: تک نگاری کوتاهی دربارهی نامهای بالا، با انگيزهی درگذشت (رئيس) "محمدباقر سملی"؛ آخرين بازماندهی «رئيس»های سمل. مهم ترين ضرورت را پيشينهی تاريخی اقوامی فراهم میکند که از تاريخی مبهم (با تخمين دويست سيصد ساله) به اين حدود آمده، ساکن شده، و پس از در آميختن با هم، نواحی ويژه و آشنايی را به قلمرو زيستی ِ خود تبديل کرده اند.
واقعيت اين است که قصد نوشتن اين مقاله (يا کتاب)، از مدتها پيش در ذهن صاحب اين قلم کوچک بوده و طرح اوليه هم تهيه شده بوده، اما به دلايلی مسکوت ماند.
ارادهی انجام اين کار نيز دلايل جامعه شناختی ِ با اهميتی داشته و دارد، که مختصراً به آن اشاره میکنم:
مهم ترين ضرورت را پيشينهی تاريخی اقوامی فراهم میکند که از تاريخی مبهم (با تخمين دويست سيصد ساله) به اين حدود آمده، ساکن شده، و پس از در آميختن با هم، نواحی ويژه و آشنايی را به قلمرو زيستی ِ خود تبديل کرده اند.
ما تا حدود نزديک به اطمينانی میدانيم که جغرافيای تاريخی و مردمی ِ کنونی بوشهر (چه شهر، چه روستا) جدا از پيشينهی باستانی عيلامی و هخامنشی و ساسانی، و حتا سدههای مؤخر اسلامی، تاريخی جديد دارد که محققان نتوانستهاند زمانی کهن تر از صفويه، زنديه و افشاريه، در اين باره جستجو کنند. همين جا بگويم که از مناطق دشتی، تنگستان، دشتستان (که نواحی شبانکاره، حيات داوودی و ليراوی را هم شامل میشده) وضع منطقهی دشتی، به دلايلی گاه آشکار و گاه مبهم، با ساير بخشهای مذکور متفاوت است و بايد در پژوهشی جداگانه به آن پرداخته شود.
اما در اين مسألهی مهم که ساکنان تنگستان و دشتستان بزرگ (با توجه به نواحی ذکر شده در ضميمه) و حتا خود بندر بوشهر، عموماً مهاجرانی بودهاند که از نواحی ديگر آمده اند، ترديد کمتری وجود دارد. مثلاً خود بندر اصلی بوشهر، به اعتبار نام محلاتش؛ «کوتی»، «شنبدی»، «دهدشتی»، «بهبهانی»، «جبری» و «ظلم آباد» قديم – يا محل طايفهی «خنه سير» – و «دوان»ها، کاملاً مباری به هجرت آنها روشن میشود (که شرح آن هم بماند).
اهالی مناطق تنگستان و دشتستان را عموماً، میتوان با اندکی ترديد، لُر، کُرد و ترک (قشقايی) دانست. مردمانی که در گروهها و خانوادههايی، به دلايلی از مناطق اصلی لُرنشين و کُردنشين کشور، در مسيری تقريباً مشخص (مثلاً از نواحی شمال غربی فارس و مکانهای نزديک تر به دريا، مثل بهبهان و هنديجان تا ياسوج، ممسنی، ليراوی، حيات داوود، شبانکاره و بالاخره برازجان تا تنگستان، بعلاوه نواحی بلوک بوشکان – پشت کوه امروزی -) راه افتاده و به تدريج در قلمرو امروزی متوطن شده اند. با توجهی دقيق به گويشها، اشعار، متلها و افسانهها و جلوههای ديگر فرهنگی، میتوان با اطمينان نسبی اين مدعا را پذيرفت.
* برگرديم به مورد خاص و منظورمان از طرح عناوين بالای مقاله:
همچنان که خود عناوين گويايند، ناحيهای که امروز بيشتر به نام «سمل» شهرت دارد، در آغاز عنوانش «محال زنگنه» بوده و شامل «سمل عليا» و «سمل سفلی» (با نام قديمی تر «شووه») و «گلنگون» میشده است.
عنوان اوليه به اين جهت بر اين سه آبادی اطلاق میشده که نخستين گروههای مهاجر کُرد (زنگنه) به روايتی پس از شکست "لطفعلی خان زند" – که باز هم به روايتی مادرش از طايفهی "زنگنه" بوده – در فارس و اطراف شيراز و به صورت وسيعی در لارستان فارس و بالاخره اطراف بوشهر پراکنده میگردند، خانواده يا خانوادههايی از آنها هم در منطقهی مورد نظر ساکن میشوند. (گويا کسی به نام "آتشخان زنگنه" بزرگ اين خاندان بوده است).
* همزمان، يا کمی زودتر يا مؤخرتر، خانوادهی ديگری، به سرپرستی شخصی به نام "مسيح" به اين ناحيه میآيند و هم در همين سه محل و هم در روستاهای «گندمريز» بُلفريز (يا بوالفيروز) و سرکُّره و... متوطن میشوند و پس از کشمکشها – و ضعف "زنگنه"ها، و کوچيدن گروههايی از آنها به بلوک بوشکان – اين دو طايفه با خانوادهی هم آميخته میشوند و به زندگی ادامه میدهند. در اين ميان ماجراهای زيادی پيش میآيد که مفصل است و «اختصار» ما را به «اطناب مخل» تبديل میکند... و از آن میگذريم.
* در مورد "مسيح گُل» که صورتی امروزی از «مسيحگَل» میباشد، جای چند و چون هايی دارد که فعلاً من دسترسی به منابع زنده ندارم، ولی میدانيم که «گَل» در گويش دشتستانی به معنای گروه، جمع و قبيله هم هست، و به لُری هم نزديک است که هنوز مثلاً به جای «گروه زنها» میگويند «زنگل» يا مرد – اَل = مردها، کُرد – اَل = کُردها و ... .
* خانوادههای "زنگنه" پس از اين که دچار ضعف در اين محل شدند، چنان که گفتم به پشت کوه امروزی يا بلوک بوشکان رفتند و خود روستای بزرگ بوشکان و روستای دهرودبالا و دهرودپايين و تنگ ارم را بنا گذاشتند؛ ولی روابط شان را با سملیها حفظ کردند.
* به هر حال، از سمل، تا آن جا که اين قلم از خاطرهی خود و مادر و پدر در ذهن دارد، طايفهی "مسيح گُل" يا "مسيحگل" قدرت تمام گرفتند و همه کارهی آن نواحی شدند.
* يادآوری میشود که واژهی «رئيس» - که به تعبيری مرتبهی دوم بعد از خان است – بر بزرگان اين قوم متداول شد. شخصاً مرحومان: "رئيس غلامرضا"، "رئيس غلامعلی" (پدر همين "رئيس محمدباقر" تازه مرحوم)، "رئيس غلامحسين" (پدر حسين سملی)، "غلامرضا مشهدی حسين"، "محمدغلامرضا"، "اولاد رستم"، "علی مشهدی حسين"، "محد" يا "محمد" هم بودند که از کودکی به خاطر دارم.
* از ميان اين اشخاص که بيشترشان منصب رياست بر طايفه داشتند، "رئيس غلامعلی"، در رديف نخستين باسوادان و تاريخدانان جنوب بود که در جوانی به استخدام دولت در آمد و مسئول ثبت و احوال تمامی نواحی سمل و تنگستان و بوشکان شد و در واقع قديمی ترين شناسنامههای مردم آن نواحی را ايشان نوشتند و امضا کردند. (از جمله خانوادهی نويسنده).
اين قلم به خاطر آگاهی بر دانش گستردهی آن مرحوم، عزم اين را داشت که دوستان اهل تحقيق را به سمت بهره وری از اطلاعات ايشان (چه خودشان، چه فرزند و خويشان شان) سوق دهد. قرارهايی هم گذاشته شد که متأسفانه در اثر قصور و کم رغبتی دوستان به سکوت انجاميد. حتا با دوستانی مثل آقای "محسن شريف" نويسندهی ارجمند معاصر قرار گذاشتيم با "محمدباقر" (مرحوم مورد بحث اخير) تماس بگيريم و از بايگانی مکتوب و خاطرات او در تدوين و تنظيم مردم شناسی و سوابق تاريخی و فرهنگی جنوب استفاده کنيم، که باز هم با شکست مواجه شديم، يعنی باز هم قصور کرديم. حالا هم دير نشده، اما با از دست رفتن "محمدباقر سملی" انجام چنين نیّتی با دشواری بيشتر مواجه شده و افسوس برای ما، که هميشه دير به فکر کارهای اصولی میافتيم.
به هر حال با توجه به کمبود منابع و کم رغبتی پژوهشگران، بسياری نکات ظاهراً ساده هست که بايد از طرف علاقه مندان با ديد علمی تر پيگيری شود. فی المثل هنوز خيلی نمی دانند که خانوادهی "چاهکوتاهی" چکارهاند و از کجا آمده اند. میدانيم که ريشهی قبيلهای اين خانواده – که از اصل عرب بودهاند "دموخ" بوده و به گفتهی خودشان از حجاز آمده اند. (چرا، چه گونه و از کی؟ از مبهمات است).
مثلاً يکی از موضوعات غم انگيز اين است که تا سالها پيش مردم بوشهر اين خانواده را نه تنها عرب، بلکه سُنّی میانگاشتند و حتا به مقبرهی "شيخ حسين" که شهيد جنگهای معروف به دليران تنگستانی است، توهين میکرده اند. در حالی که همين شخص هم خود و فرزندانش در آن جنگ شهيد شدند، هم اولين کسی بود که با خرج خود مدرسهای در حوالی مزار اکنونی ِ او ساخت و هم اين که تمامی اعضای اين فاميل، شيعهی متعصب اثنی اشعری بوده اند. ضمناً فرزند بزرگ "شيخ حسين"، يعنی "شيخ محمدخان"، با يکی از اهالی سمل ("مسيح گل") ازدواج کرد و با دشتستانیها خويشاوند شد.
يا، خانوادهی "نامجو"ها که ساکن دشتی هستند، به سببها يا نسبهايی با همين رؤسای سملی خود را خويشاوند میدانند.
در هر حال اميدوارم پژوهشگرانی چون "سيدقاسم ياحسينی"، "عبدالکريم مشايخی"، حسن زنگنه"، "احمدی ريشهری" و ديگران، اندکی از همت خود را صرف شناسايی مردم ديار خود کنند و اجازه ندهند مسائل مردم شناسی، که ريشهای کهن دارد، با غرضهای قومی و دعوا بر سر دشمنیهای زودگذر و «خونداری!»ها درآميزد و تاريخ را لوث کند.
به اميد آن روز.
منبع: هفته نامه نسيم جنوب - بوشهر http://www.nasimjonoub.com
No comments:
Post a Comment